نکته باریکتر از مو

نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند / نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاهداری و آئین سروری داند
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن / که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم / که در گدا صفتی کیمیا گری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی / وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم / که آدمی بچه ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر زمو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز حال تست مرا / که قدر گوهر یکدانه جوهری داند
بقد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد / جهان بگیرد اگر دادگستری داند
زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

/ 0 نظر / 7 بازدید